، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

محمدحسین

عید غدیر در اصفهان

1392/8/5 20:48
نویسنده : مامان مریم
203 بازدید
اشتراک گذاری

شب عید از تهران به سمت اصفهان راه افتادیم

محمدحسین بیدار بود اما هنوز به عوارضی نرسیده بودیم که خوابید

عوارضی قم برا نماز ایستادیم که محمدحسین بیدار شد قربون اخلاقش برم که بیدار که میشه پامیشه میخنده

تو راه سوپشو دادم و با عروسکش سرگرمش کردم تا برسیم

آپلود عکس

مدام شیطونی میکردی با یه کشک سرتو حسابی گرم کردم تا کشک می افتاد جیغ میزدی

آپلود عکس

اول رفتیم خونه خودمون باباحسین و مامان فاطمه دلشون برات یه ذره شده بود

بعد هم رفتیم خونه بابایی مامان نرگس هم دلش خیییییییییلی برات تنگ شده بود 

مامان نرگس یه لباس خییییییییلی خوشگل برات بافتند دستشون درد نکنه اینم عکسش

آپلود عکس

شب همونجا خوابیدیم فردا عید بود و باید میرفتیم دیدن بزرگترا رفتیم خونه خانم جان و مامان زینت و خونه دوستم نجمه که مامانش فوت کرده بود که خیلی ناراحت شدم ...

ناهار خونه مامان نرگس بودیم ماشین بابایی رو تمیز کردیم و بعد ناهار رفتیم خونه باباحسین شب همه اونجا دعوت بودن برا شام.

اینم تسنیم خوشگله دختر دایی مهدی

آپلود عکس

عکسای خوشگل شما با تسنیم دختر داییت

آپلود عکس

 آپلود عکس

 اینم یه عکس تکی با دکور خوشگل خونه مامان

آپلود عکس

 

***کارای جدید و عیدی شما به ما***

ششمین دندونت  هم عید غدیر دراومد دندون پسین سمت چپت... مبارکت باشه عزیزم الان چهار تا مروارید بالا و دوتا هم پایین داری که خوب میتونی همه چیزو گاز بگیری مخصوصا مامانو از مصداقهای دندونای تیز و خوشگلت جویدن میز هست که شما حسااااابی احساس شعف کردی از این کار جدیدت.

آپلود عکس



مهمترین کار جدیدت که دل منو بردی و عاشقترم کردی گفتن مامان بود الهیییییییییییییی فدات شم که تا گفتی مامان دیگه حال خودمو نمیفهمیدم محکم بغلت کردم تو دلم داغ شده بود از بس دوست دارم

بابا رو هم گفتی یه بارم گفتی بابایی...الهی قربونت برم با اون حرف زدنت

چند ثانیه هم روی پاهای خودت ایستادی

آپلود عکس

 

وقتی میگم شما ویژه ترین هدیه خدایی و با همه بچه ها فرق میکنی بخاطر همین تفاوتهاته که با همه بچه ها فرق داری و ماشاالله خییییییییییلی زرنگی عزیز دلم


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محمدحسین می باشد